شک ندارم...
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
شک ندارم که اینجا خانه ی من نیست... خانه ی زیبایی هم نیست... من موندم چرا وقتی که خیلی از آدما می دونن که دیر یا زود (که البته به زودی) دیگه نیستن توی زندگیمون بازم دو دستی گریبان مارو چسبیدن و می خوان ما هیچ جا نریم و برای خودمون زندگی نکنیم؟؟؟؟؟ چرا روحیه ی آزادمنش سرکوب می شه؟؟؟ چرا روحیه ی اهل
شب و نیمه شب
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
تناقضات مزخرف
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
یه بنده خداییه که یک ساله مادر شده و ازدواج دومشه. دوره ی مجردیش دوست پسر زیاد داشت و اصولاً توی این داستان آدم فعالی بوده همیشه. مقطع بعد از طلاقش هم حتی بیشتر از دوره مجردیش دوست پسر می گرفت...البته بهتره بگم فقط به قصد رابطه ی جنسی با آدما یه جور رفاقت موقت می کرد...جوری که یک شب توی خیابون که ر
همین الان
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
مطلبی که قرار بود موضوعش چیز دیگری باشد
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
قرار بود پست امروزم رو به تجربه ی تست مدلینگم اختصاص بدم. مدل فشن و لباس نه. مدل زنده ی نقاشی، که می مونه برای فردا. اما امروز پای عوضی هایی به تهران باز شد که به هیچ جای دنیا رحم نکردن و نمی کنن...xa0 کاش خدا رو یه جور دیگه ای می پرستیدن، کاش خدا رو توی کشت و کشتار و خون و تفنگ و بمب نمی دیدن... را...
تجربه ی تست مدلینگ
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
بله...مدل شدن و مدلینگ در ایران و فرهنگ ایرانی کار پست و چیپی تعریف می شه و چندان روی خوشی به اون نشون داده نمی شه. بهتره بگم اساساً هرچیزی و هرکاری که مربوط به بدن و تن باشه مبتذل و سطح پایین تعریف می شه و کلاً توی این فرهنگ بدن امریه که باید سانسور بشه و همواره نامرئی باشه. کلاس نقاشی ای که می رم
٢٥ اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:07
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
انتخابات
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:07
فارغ از این که رای می دیم یا رای نمی دیم و هر کدوم برای تصمیممون قطعاً دلایلی داریم که می تونه منطقی و یا غیر منطقی باشه، من به عنوان یک دختر توی جریان انتخابات گاهی به خیلی چیزا فکر می کنم... زمان هایی بوده که زنان اصلاً حق رای نداشتن، و چندان هم زمان های دوری نبوده، چه توی ایران و چه توی کشورای ا
٣٠ اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:07
فراموش نمی کنم لحظاتی رو که بدنم یک چیز "ممنوعه" رو طلب می کنه...مگر می شه که فراموش کنم؟xa0 اگر روزی فراموش کنم بی شک به روزهای ریاضتم بی احترامی کردم...
یادی از زهرا امیر ابراهیمی
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:07
ده ساله که از کشور خارج شده و ساکن فرانسه س...راستی چقدر زمان سریع می گذره و ما چقدر راحت خیلی چیزا رو که به قیمت زندگی یه آدم تموم شده فراموش می کنیم و به زندگیمون ادامه می دیم غافل از این که اون آدم چه چیزایی رو تحمل کرده... به انتخاب خودش خارج نشد، یه نامردی توی زندگیش باعث شد که کلاً مسیر زندگ
چرا؟
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:07
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
نیمه شب ها
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:43
نیمه شب ها مقدسند. فقط چون یادم میارن که بازم تنهایی باید بجنگم...نیمه شب ها مقدسند فقط بخاطر همین.
حالت تهوع
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 2:46
از صبح احساس کوفتگی دارم و سینوسام درد می کنه. حالت تهوع حالت آشنای هوای بهاری است.پ.ن: کسی که نقد می کنه به جامعه و برخی سیاست ها لزوماً یه تنه نمی خواد بره انقلاب کنه. کامنتهای توهین آمیز پاک می شن. بیش از این ادبیات گوهر بارتون رو برام رو نکنین.
از مشقت های عکاسی در این دیار...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 1:37
می دانیم... دم انتخابات هست و فضا امنیتی... دیروز در یکی از میادین شهر پس عکاسی های بسیار و دوربین به گردن خوش و خرم داشتم به سمت مترو می رفتم که آقایی با کت و شلوار و ظاهری موجه، یه من گفت خسته نباشی، عکاسی می کنی؟ گفتم بله، گفت از چی عکس می گیری؟ م
بعد از یک ماه و هشت روز
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 17:36
یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که اومدم خونت و دیدار اولمون انقدر ناشیانه اتفاق افتاد. یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که دیگه بهم اثبات شد که ذره ای دغدغه ت نیستم و یک سال تمام ذهن من از احساس مثبت نسبت به تو و شوق رسیدن به تو باردار بود، غافل ا
این روزها با این افکار
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:30
گاهی به این نتیجه می رسم که پشت هر تلخی و ناراحتی و تنهایی و دلسردی ای که می کشم یه جور آگاهی مثبت هست... یک چور تغییر مسیر و جور دیگر دیدن... این بحران برای من تقریباً از خودِ بیست سالگی شروع شد، و تا به امروز ادامه داره و گاهی حس می کنم هی عمیق تر
میراث آلبرتا 3
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:30
مستندیه راجب مهاجرت ایرانیا به خارج از کشور برای ادامه ی تحصیل و کار، و من به واسطه ی تجربه ای که توی زندگیم داشتم همیشه مهاجرت و تعارضات درونی ای که یه آدم تجربه می کنه برام دغدغه بوده...پس هر سه قسمت این مستند رو دیدم.حداقل توی دو سری اول صداقت بیش
غریبه ی سنگ انداز
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:30
دیشب ساعت دوازده نشسته بودم نقاشی می کردم که دیدم یه صدایی از طرف دیوار اتاقم و پنجره م میاد...اول فکر کردم همسایه ای کسی داره چیزی می کوبه و یا ساختمون بغلی در حال بناییه که صداش میاد اینور. اما بعد دو دقیقه احساس کردم یکی داره سنگ پرت می کنه...پرده
سفرهای یک روزه
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:30
سفر رو دوست دارم، چون روحیه م مثل کش تنبونه، یکجا بند نمی شه و بیش از حد کنجکاوم و آروم و قرار ندارم. سفر با غریبه هایی که تا بحال ندیدی حال و هوای خاصی داره. چند بار تور یک روزه رفتم و به خیلی نکات و احساسات برخورد کردم که برام حقیقتاً جذاب بودن. تو
قدرت بدن
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 15:28
امروز از خواب ظهر توی تختم بیدار شدم، دیدم ترکیب آفتاب و پتوی کله غازی و لاک صورتیم و از همه مهمتر پاهای شیو کردم صحنه ی جالبی رو درست کرده. همون آن عکس گرفتم و گذاشتم استوری اینستاگرام. واضح بود که شیطنت خیلی از دوستان عزیز گل کرد. بی شک هرچقدر نقاشی مفهومی و عکس خوب بگیرم به اندازه ی این نمی تونست...