فاطمه
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 1:36
فاطمه زنِ پسر دائی مامانم، مهدی بود. یه دختر با پوست سفید، صورت گِرد، قد و هیکل خوب و متناسب و چشمای سرد و بی روح. هنرمند بود و نقاش، پدرش از نامدارای بازار بود و یه خونواده ی خیلی خیلی پولدار داشت. با پسر دائی مامانم دوست بود و وقتی ١٨ سالش بود عروس این خونواده شد. ظاهراً پدر فاطمه با این ازدواج م
روزی تنها زندگی کنم
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 20:33
روزی تنها زندگی کنم اولین کاری که می کنم یه گربه می گیرم. هر از چند گاهی با کفش تو خونه م رژه می رم. وقتی می خوام غذا بخورم سینی نمی ذارم زیر دستم. دو ماه یه بار اگه حسم بیاد و عشقم بکشه یه جارویی می زنم (از صدای جارو برقی بیزارم). کفشامو بلافاصله توی جا کفشی نمی ذارم و اصلاً برام مهم نیست که فرش ج
سفرهای زورکی
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 21:29
نقطه ی مقابل سفری که براتون توی دو- سه تا پست پیش وصفش رو کردم، سفریه که الان دارم ازش برمی گردم.xa0 مسافرت با خانواده رو تقریباً می شه گفت دوست ندارم. مامانم یه آدم وسواسیه که یه ذره راه دور بره میگرنش می گیره و توی جای مورد نظر فقط و فقط دنبال خریده. خرید لباس و این چیزا نه! خرید مواد غذایی! انگار
فمینیستی
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 21:29
من تا به امروز نه قصد ازدواج دائم داشتم و دارم، و نه ازدواج موقت و یا سفید و سیاه و یا به قول معروف حتی دوستی متعهدانه... xa0اما وقتی می بینم که یکی از دوستای صمیمیم داره ازدواج می کنه و شهریور عروسیشه، توی این ماه هم عروسی یکی از دخترای فامیلمونه که همسن منه و همبازی دوران بچگیم بود، دختر یکی از دو...
بله...
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 21:29
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
گاهی
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 21:29
گاهی (البته خیلی وقتا)، لازم نیست جواب همه ی مسائل و سؤالات رو بدونیم. این همه جست و جو کردن و تحقیق و تفحص و تحلیل چیزی جز یه اعصاب داغون و ذهن شَلَم شولوا به جا نمی ذاره. گاهی به مغز باید فرمانِ "خفه شو" داد.
دریاچه ی ارواح
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 0:42
یک جای حفاظت شده و خیلی بکر، حوالی نوشهر مازندران. جایی که این همه زیبایی و رمز و راز و منحصر به فرد بودن رو در خودش جای داده قطعاً جاییه که پای این بشر دو پا اونقدر بهش باز نشده. صدای آواز بلبلا، سمفونی قورباغه ها، شنا کردن بعضی حشرات روی سطح آب، بارونای خیلی ریز و چند دقیقه ای، ریشه های درختایی
٦ تیر
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 0:42
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
پریا
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 0:42
سه سال راهنمایی همکلاسیم بود. از اون دخترا بود که توی مسخره کردن و دست انداختن بچه های دیگه همتا نداشت... و با این کارش هم به شدت احساس باحالی و خفن بودن می کرد. سه-چهارتا دوست دیگه هم داشت که کم و بیش لِنگه ی خودش بودن. کافی بود یکی از بچه های کلاس یه سوتی بده سر کلاس، یه کفش یا جورابی بپوشه که از
مکالمات کسالت بار
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:27
هر سری که به آرایشگاه می رم برای برداشتن ابروهام با دو- سه جمله و سوال تکراری زن آرایشگر مواجه می شم. "دیر اومدی این دفعه هم؟ کی بود اومدی بار آخر؟" "سرِ کار می ری تو؟" ... و اینگونه است که می شود فهمید که دنیای آرایشگری دنیایی است که بس محدود و ملال آور... اما رنگارنگ.
از مشقت های نشستن سر کلاس یه استاد از رده خارج
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 4:27
٨٠ سال رو رد کرده بود، هر دوازده جلسه در طول ترم که باهاش کلاس داشتیم، ردخور نداشت که با قصار گهربار ایشون کلاس نورانی نشه:xa0 "تخمه ژاپنی، تخمه ژاپنی نیست، تخمه جابانیه." و اینگونه بود که نصف کلاس ٢٠ می شدن و نصف کلاس ١ و ٢... از نظر این بزرگوار حد وسطی وجود نداره.xa0 یا دانشجوی باسواد و حرف گوش کن...
خطاب به مخاطبان عزیزم
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:30
اول از همه از تک تکتون ممنونم که نوشته های منِ کوچیک و ناقابل رو دنبال می کنین... چه موافقم باشین و چه مخالفم، در هر صورت برام ارزشمندین. همین که بدونم دو نفر مخاطبم هستن برای من یک دنیا ارزش داره.xa0 راستش مدتیه که خیلی دارم به این فکر می کنم که با سبک نوشتار بی پرده و بدون سانسورم و پراداختن به مو...
در باب نخست وزیر لوکزامبورگ
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:54
نخست وزیر لوکزامبورگ (Xavier Bettel)، دومین یا سومین سیاستمداریه که همجنسگراییش رو علنی کرده و با مردی که چند سال باهاش در ارتباط بوده حدود دو سال پیش به طور رسمی ازدواج می کنه. اخیراً هم توی ملاقاتی در کاخ سفید که سران چندتا کشور دیگه به همراه همسرانشون بودن این آقا و همسرش هم حضور داشتن و در یک
و اما...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:54
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
مشاوره ی امروز
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:54
امروز رفتم پیش یه مشاور و قرار شد هشت جلسه ببینمش و مشاوره کنیم. همون برخورد اول خوشم اومد از برخورد و سوادش، خیلی ساده هم صحبت می کرد و از همه مهمتر جوون و امروزی بود و می دونم که درد من و خیلی از همسالان منو درک می کنه. مثل مشاور قبلیم نبود که فلسفه و عرفان نظری و... رو چاشنی روان شناسی کنه و به
چندتا از نقاشیام...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:54
مدت ها بود که توی فکرش بودم که عکس چندتا از نقاشیامو بذارم. طبیعتاً تعدادشون خیلی زیاده. یه جورایی هم طی این مدت تغییرات محسوسی توی کارام ایجاد شده. تصمیم گرفتم عکس چهارتا از کارامو بذارم که دوتاشون مربوط به دوره های اول کارمه و دوتای دیگه شون متاخرتر هستن. پ.ن: متاسفانه نور عکسا اصلاً خوب نیست. به
Coldplay-Midnight
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
in the darkness before the dawn in the swirling of the storm when I'm rolling with the punches and hope is gone leave a light a light on Millions of miles from home in the swirling swimming on when I'm rolling with the thunder but bleed from tho leave a light a light on leave a light a light on i
٨ خرداد ٩٦
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...
١٠ خرداد ٩٦
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
واقعاً ترجیح می دم پسری به من احساس و عاطفه نداشته باشه. می خوام یه زندگی بدون حس بدهکاری رو داشته باشم... نه این که هر ساعت عین این آدمایی که چکشون برگشت خورده تنم بلرزه از این که هر لحظه ممکنه در خونمو بزنن. حالم بهم می خوره از کسی که همه ی رفیقاش بهش به شوخی فحش پایین تنه می دن و هیچ ناراحت نمی ش
خشم فرو خورده
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:02
این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...نظراتتان را با گوش جان می شنوم...