کسی رو زیاده از حد بزرگ نکنید... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:46
هفته ی اول بعد از عیده...هوا ابریه و نشستم دارم چیزایی رو که این مدت بر من گذشته رو مرور می کنم. سعی می کنم به یه نتیجه ی خاصی برسم، ولی حقیقتاً هرچی بیشتر فکرشو می کنم بیشتر توی ابهام و سرگردانی فرو می رم... اصلا شاید قرار هم نیست که به اون معنا چیزی رو بفهمم در رابطه با اتفاقاتی که اخیراً افتاده..
تنهایی مثبت - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:46
دیروز با یکی از دوستام که مدتی ازم سر یه چیزی دلگیر بود رفتم بیرون. سه تا کافه رفتیم... اول بالا شهر، بعدش مرکز شهر، بعد دوباره بالا شهر. برای من آدم ارزشمندیه چون همصحبت به این خوبی به این راحتیا پیدا نمی شه...فقط تنها اشکالی که هست اینه که به من احساس داره و دوست داره که دوست دخترش باشم، اما من هم
زنانی که من ستایش می کنم - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:46
من همیشه زنانی رو ستایش کردم و در نظرم بی نهایت ارزشمند و بزرگ بودن که مادر نبودن... که ازدواج نکرده بودن، و اگر هم کرده بودن دیدگاهشون و منششون در ارتباط با این موضوع با عامه ی مردم خیلی فرق می کرد. آره...من به عنوان یک دختر و به عنوان جنس زن هیچوقت مادری در نظرم یک امتیاز بزرگ و یک مرحله ی مهم و
من منم... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:46
مسلماً این وبلاگ برای خوش آمدن دیگران و چه بسا نوشتن مطالبی که مخاطب جذب کن باشه نیست (فکر می کنم عموم وبلاگ نویس های عزیز هم با من هم عقیده ن). پس برای من مهم نیست که صدها و هزاران نفر منو بخونن و به به و چه چه کنن و تاییدم کنن... اگر هم اینطور باشه بی شک یک مشت حرفای بازاری پسند و دوزاری دارم می ز
مستی... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 14:46
از تاثیرات الکل روی من اینه که حتماً باید به یه جنس غیر مونث بچسبم...خیلی مهم نیست کی...ولی باید بغلش کنم و خودمو بچسبونم بهش. میل جنسیم سه برابر می شه و راحتتر ابرازش می کنم. پ.ن: شب خوبی بود با رفقا. بعد مدتها مست کردیم، بحث سیاسی-اجتماعی کردیم، خندیدیم و بازم بحث سیاسی-اجتماعی کردیم.
بدنِ آزادِ من - تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 0:53
از تغییرات ٩٦ این خواهد بود که بدن آزادی خواهم داشت... رابطه جنسی و معاشقه قبلاً داشتم، اما کابوس مزخرف بکارت قراره امسال به پایان برسه... بدنم آزاد می شه و احتمالاً امیر این کارو برام می کنه...xa0 بکارت خشونت پنهان...میراث پستِ مردسالاری. پ.ن: از مسائل مسافرت دسته جمعی و در عین حال محل اقامت کوچک ش...
سفر دوم - تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 0:53
٢٠ کیلومتری رشتم... توی یه ایوون چوبی نشستم و رو به جنگل و کوهم... یه سرمای ملایمی هست و هوا رو به تاریکیه. امشب دیروقت یا صبح زود برمی گردیم تهرون... دوست دارم سالی رو شروع کنم که برای خواسته هام عمل کنم و نه فقط فکر...جمعه هم امیرو می بینم. احتمال زیاد اون جای دنج بالا پشت بوم خونشون! :)xa0 بوس و ...
امیر! - تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 0:53
این پست رو دیشب می خواستم بذارم، ولی حقیقتاً نای نوشتن نداشتم و شدیداً لِه بودم... بلاخره دیروز امیرو دیدم...بعد یک سال احساس کنجکاوی، احساس کشش شدید و فانتزی سازی درموردش و چس ناله کردن توی این وبلاگ و... و... و... رفتم خونشون، خسته از سفر رسیده بود، ته ریش داشت و موهاش یه کوچولو نامرتب. خونش چیدما
آرش - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 23:03
امروز بی دلیل یاد آرش افتادم... پسری که دو ماه رابطه م باهاش دوام داشت و تهش چیزی جز یه رابطه جنسی نسبتاً خوب ازش به یادگار نموند.xa0 آرشو از اینستاگرام می شناختم، حدود دو سال همدیگرو فالوو می کردیم ولی هیچ ارتباطی باهم نداشتیم و هیچ دیالوگی بینمون نبود. عکاسه و طراح وب... همسن خودم هم بود. عکساشو خ...
دغدغه ی کِی بوسیدن! - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 23:03
با معشوق (امیر) نزدیکتر شدم... از نظر مکانی از هم دوریم، هر دو در سفر...هنوزم دوتایی همو ندیدیم ولی چتامون بیشتر شده و بیشتر سراغ همو می گیریم. بی رو دروایسی باهم حرف می زنیم و خیلی راحت یه سری چیزارو مطرح کردیم باهم. احساسم خیلی بیشتر داره غلیان می کنه... یه شیطنت ریزی داره و بازیگوشه، کنجکاوه راجب
فشار عصبی - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 17:06
دیشب مختصر بگو مگویی داشتم با خونواده. مجبورم چند روزی از تعطیلات رو تن بدم به یه مسافرت ملال آور به همراه خونواده. همراه با بگو مگو همش می زدم زیر گریه و احساس می کردم روزگار چقدر در حق ما جوونای ایرونی بد کرده. ولی همیشه بعد این بگو مگوها دلم برای پدر و مادرا می سوزه...بخشی از گریه م هم بخاطر اونا
اواخر 95 - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 0:07
همیشه این موقع های سالو خیلی دوست دارم...یه حس رهایی و آرامش خاصی پشتشه...حس این که خیلی اتفاقات و کارای امسال برای همیشه دفن می شه و پرونده ش بسته می شه و آماده می شیم برای یه شروع جدید...برنامه های جدید، کارای جدید و از همه مهمتر خیلی از آدمای عوضی ای که باهاشون سر و کار داشتیمو برای همیشه از زندگ
دو به شک - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 18:36
هنوز واقعاً نمی دونم چه موضعی باید در برابر اون کسی که بهش احساس دارم اتخاذ کنم...بدترین حالت ممکن حالت ابهام و سواله...حالت بلاتکلیفی... هر دو درون گرا هستیم و این مشکلو دو چندان کرده. نمی دونم که آیا این کار عاقلانه ایه که من ازش خبر بگیرم یا نه ؟ چون شناختم کامل نیست می ترسم احساسمو صرف یه آدمی ب
بلاخره تموم شد - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:53
همه ی تکالیف و مقالات نوشته و ارسال شد.xa0 الان که ساعت سه و بیست دقیقه صبحه دوتا نقاشی کشیدم. کلاس مبانی هم سه روز پیش تموم شد و من خیلی خوشحالم که تونستم نه ماه پر بارو با یه استاد بی نظیر طی کنم و کلی چیز جدید یاد بگیرم. اینجاس که شاعر می گه : "تا بدان جا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم". بع...
تبعیض جنسیتی و سفر کردن! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:53
هیچوقت نتونستم و نمی تونم تبعیض تبعیض جنسیتی رو برای خودم عادی و طبیعی جلوه بدم و خودمو قانع کنم...کاری که خیلی از دخترا و زنای مملکتم انجام دادن... دو روز پیش بود که یه آن حسرت یه پسریو خوردم که هشت سال از من بزرگتره و با یکی از دوستاش رفته سفر آرژانتین. اون پسر برای رفتن به چنین سفری نجنگیده، بلکه
بعد از یک طوفان - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:53
دیروز یه دعوایی با خونواده داشتم... با سردرد و گلو درد خوابم برد. اما خوشبختانه آدمایی هستن که سعی می کنن آرامشو برام ایجاد کنن و باهم یه جوری کنار میایم تهش. دلم می خواد از هر قید و بندی بزنم بیرون و با فراغ بال برم سفرهای دور و دراز. جزو برنامه ی بلند مدتمه که به زودی عملی می شه. لازمه که اول پایا
اجنه! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:53
بچه که بودم با هیجان وافری دنبال مسائل ماوراالطبیعی بودم... با ولع می شستم پای صحبت کسایی که چیزی یا علامتی از جن و روح و شبح و ...دیده بودن و با آب و تاب تعریف می کردن. منم به این فکر نمی کردم که طرف شاید داره خالی می بنده...اون چیزی که برام جذاب بود این بود که با یه امر ناشناخته و خیلی مرموز رو به
عاشق یه دانشجوی دکترا - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
هرگز عاشق یه دانشجوی دکترا نشوید چندان وقتی برای شما ندارهxa0 حتی اگرم دوست داشته باشه شمارو ببینه عاشق یه دانشجوی دکترا نشید
ملتهب - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
توی تک تک مویرگ های مغزم احتمالات و شایدها پنالتی می زنند... حقیقتاً روی ریسمانی نازک و مِسی دارم قدم می زنم...
فیلم احتمال باران اسیدی و مسئله ی همجنسگرایی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
این فیلم جزو معدود فیلم هایی بود که داستانش توی ذهنم هک شد و هروقت بهش فکر می کنم و دقیق می شم ابعاد جدیدی ازش برام روشن می شه.یادمه که پارسال با چندتا از بچه های دانشگاه بعد کلاس رفتیم سینما و این فیلمو دیدیم...خسته بودم و اواسطش یکی دوبار نزدیک بود خوابم ببره...فیلم ریتم کندی داره و داستان یه پیرم...

برچسب‌های مرتبط

برگشتن از سفر | برگشته از سفر | از سفر برگشتم | درد دندان و سینوس | چاره ای جز این ندارم | چاره ای جز این ندارم رضا صادقی | چاره ای جز صبر نیست | همه دنبال پولن اون دنبال مفهوم | وبلاگ دقیقه 90 | اعترافات ذهن خطرناک من