تولد بازی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود و امشب همون اکیپ جمع و جور خودمون دور هم جمع شدیم توی یه کافه. وقتی توی این جمع قرار می گیرم چند ساعتی از جنگ و جدال های فکریم دورم و این حس خوبیه. تداعی کننده ی دورانی هستن که اونقدر پیچیدگی نداشت مثل الان... هممون سینگلیم، بجز یکیمون...که اونم چند وقت دیگه به...
چهره ی واقعی آدما - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
لازم نیست انقدر ذهنتونو درگیر کنین که خودتونو قانع کنین که این آدمی که دوستتونه عوضیه یا نه... زمان خودش چهره ی کثافت آدما رو نشون می ده و دست آخر متوجه می شی که چرا این آدم انقد تنهاس و هیچکس نتونسته باهاش بسازه... من یه دوستی داشتم که چند پست پیش راجب گه کاری ای که کرده بود راجبش نوشتم... این آدم ...
من و برگ هایی از تاریخ - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
بعد از جریانات هشتاد و هشت بود... و من مثل همه ی مردمم در هوایی نفس می کشیدم که تنفس درش سخت بود، اما غیر ممکن نبود. می گم غیر ممکن نبود چون دلخوشی های موهومی بود که من و احتمالاً خیلی از هم نسلانم رو روپا نگه داشته بود. در خفقان و نارضایتی و ناامیدی به سر می بردیم...و من باز هم به جلو قدم بر می داش...
آدمای موفق - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
هر وقت از راهی که دارم می رم احساس ناامیدی می کنم و حس می کنم توش موفق نمی شم می رم زندگی نامه ی آدمای موفقو می خونم که توی راهشون چقدر سختی کشیدن و از اول موفق نبودن و بارها شکست خوردن... به گفته ی خودشون تنها چیزی که اونارو توی راهشون نگه داشت یک کلمه بود "اصرار"...اصرار و پافشاری روی کاری که می خ...
یه خاطره ی مضحک - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
شونزده-هفده سال پیش بود که کامپیوتر تازه اومده بود تو خونه ها و خالم اینا کامپیوتر گرفته بودن و به پسرِ دوستِ شوهر خالم گفته بودن که بیاد راش بندازه. پسره حالا بماند که سه روز اونجا لنگر انداخته بود و هیچ کاری نمی کرد و آخرشم هیچ کاری نکرد، یکی از حرفای شاخداری که زده بود این بود که "روی کیبورد می خ...
کامنت های خواندنی مردم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
داشتم یه مطلبی رو می خوندم که اتفاقی رسیدم به یه مطلب دیگه که راجب ازدواج بود. مطلبو نخوندم و یه راست رفتم سر کامنتا...من همیشه عادت دارم علاوه بر خوندن مطلب یه نگاهی هم به کامنتا بندازم چون به نظرم گاهی یه کامنتی رو می خونی که xa0از خودِ اون مطلب خیلی بیشتر می ارزه. راجب ازدواج بود که یه بابایی نوش...
پروپوزال! - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 11:03
چند روزه دارم عین ملا بنویسا فقط می خونم و می نویسم...فقط یه مقاله ی دیگه مونده که خوشبختانه زود تموم می شه چون کوتاهه... احساس می کنم همه جام بخیه خورده...اساسی جر خوردم!xa0 انقد که بیدار بودم انگار دلم نمیاد بخوابم... و انقد که خسته و له و پاره م که نه دلم بغل می خواد نه لب نه یار!
برگشتم از سفر - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 13:14
برگشتم...که واقعاً دلم نمی خواست برگردم... از این که باید برگردم توی این چرخه ی ناکارآمد و مزخرف دانشگاه بیزار بودم...دانشگاهی که استاد خوب خوبش اینایی هستن که ما باهاشون سر و کار داریم...دانشگاهی که تهش با یه نمره ی ابلهانه همه ی تلاش و دانشت رو نشون می ده...تهش دوغ و دوشاب یکیه...نباید خیلی خود را...
درد سینوس و آغاز خونریزی زنانه - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 13:14
صبح کلاس هشت صبح رو خوابیدم و نرفتم...تحمل شنیدن این همه مطلب با ربط و بی ربط رو یکجا نداشتم... درد سینوسم داره اذیت می کنه...با خشک کردن خودم و دیدن خون غافلگیر شدم...یه جورایی پریودم بدون درد اومد سراغم...البته درد خانمان سوزش گاهی از روز دوم رخ نشون می ده... سر کلاس روش تحقیق خوشبختانه استاد گفت ...
چاره ای جز ادامه نیست - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 13:14
دیشب با مشاورم حرف زدم...گفت این حالت ناامیدی و دلسردیت خودش یک جهش مثبته...از این جهت که تو گرفتار عادت واره ها نشدنی و مثل گله گوسفند به راهی که دیگران برات تعیرف کردن نمی ری...این یعنی تو قابلیت بازنگری در خودت رو داری... یک آن احساس خوبی بهم دست داد...دارم ایده های نیچه و فوکو رو عملی می کنم! و ...
قفل شدم - تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 13:14
قفل شدم... حوصله کاریو ندارم...اصلاً... بچه بودم از مدرسه بیزار بودم و هر روز صبح بیدار می شدم به مادر گرام می گفتم : " می شه نرم؟!" و در آخر باز هم تن می دادم به این چرخه ی مزخرف "آموزش و پرورش"...تا به امروز که تا تهش هم رفتم! این منم...سوژه ای که دیگه نمی خواد تحت انقیاد باشه! ای مردم! من نمی خوا...
مسافرم مسافر.... - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 23:32
سه ساعت دیگه سوار بر قطار می رم خراسون...بعد از هفت هشت سال دارم سوار قطار می شم...دلم برای حس کش اومدن و ریل عوض کردن قطار تنگ شده بود... مدت ها بود که هواپیما همه ی مسئولیت جابه جایی من رو قبضه کرده بود... دارم می رم و همه ی کارهای عقب افتاده رو می بوسم و می ذارم کنار...فقط برای چند روز...فقط برای...
همه دنبال اون چیزی هستیم که نداریم - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 17:38
انسان زیاده خواهه؟خیلی شنیدیم که می گن نمی شه همه چیزو باهم داشت...داشتم شرایط خودمو در نظر می گرفتم...خوشبختانه خونواده ای دارم که همه جوره پشتم هستن و حمایتم می کنن. این که تو منبع هوش و استعداد باشی ولی توی شرایط بد باشی فایده نداره...مریم میرزاخانی کهxa0 اولین زن و اولین ایرانی برنده جایزه نوبل ...
دقیقه 90 و وقت اضافه - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 17:38
دست از پا درازتر...باز هم وقت کم آوردم... کلی درس ریخته رو سرم. لعنت و تف به ذات کسی که مقاله ترم قبلش رو تا الان کش بده. تف... هزاران بار هم از این جریانxa0 دقیقه نود بودن ضربه خوردم ولی بازم آدم نمی شم... به این مازوخیسم عادت کردم گویا...مازوخیسم موش توی تنبون انداختن و صدتا متن نخونده و کارنوشت ن...
چی بدتر از این؟؟؟ - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 17:38
همین نیم ساعت پیش بود که از پیش استادم برگشتم خونه...رفته بودم برای این که راجب موضوع پایان نامه صحبت کنم. به نتایج خوبی رسیدم...و تقریبا موضوع داره به سرانجام می رسه... وقتی رسیدم، تلگرامو باز کردم و گروه بچه های دانشگاهو چک کردم، یکی از دوستام اون شخص مورد نظر منو توی یه کافه با یه دختری که خیلیم ...
توهین به رویاها - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 17:38
واقعاً زشت و تهوع آوره که وقتی آدم چیزیو درک نمی کنه و متوجه نمی شه بهش توهین کنه... یکی از بی شرمانه ترین چیزا اینه که امید یه آدمو ناامید کنی...به رویاهاش بخندی...بگی اینا توهمه...شاید تنها چیزی که طرف داره براش زندگی می کنه و نفس می کشه همین انگیزه ش برای اون هدفه... لحن های تمسخرآمیز و نگاه از ب...
روایتی از کلاس فتوشاپ مجتمع فنی تهران شعبه قیطریه! - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:50
از مسخره ترین تجاربم برای یادگیری تصویرسازی دیجیتال! به قول یه استاد مهجوری : "به یاد زمانی که علم کالا نبود"... و حالا اونم چه کالایی شده؟! این همه پول و وقت پاش می ذاری و تهش یه کلاس مزخرف و به درد نخور از کار درمیاد... این کلاس "شبه آموزشی" با اون جناب "شبه استادی" که مثلاً تحصیلاتش هم گرافیک بود...
اعتراف - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:50
بلاخره دلو زدم به دریا...می دونم هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد اما توی اینستاگرام فالووش کردم... احساس می کنم تمام رخت و لباسهای چرک دنیارو دارن توی دلم می شورن... احساس می کنم که چقدر با این کارم خودمو در حد یه خیابونی آوردم پایین... چرا انقدر وحشت دارم؟ چرا می ترسم از این که اون راجب من بد فکر...
چند ساعتی گذشت... - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:50
صبح ساعت یازده چشم باز کردم، فالوو ریکوئستم رو قبول کرد و اونم فالووم کرد! بلاخره بعد یک سال در خوف و رجا بودن، بعد از یک سال پشت در بسته یxa0 یوزِر پرایوتش بودن...بعد از یکسال چهارده تا عکسش رو دیدم...دوتا عکس از بچگیش داشت! توی سه تا عکس هم تگ شده بود...گویا اهل سفره، عین خودم... قدمی اندازه ی مور...
با سردرد... - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:49
نا ندارم... البته روزایی که دانشگاه می رم و انقدر خسته می شم که احساس تجزیه شدن می کنم برام روزای بهتریه... چون فرصتی برای فکر کردن برام باقی نمی مونه... احساس درد توی سینوسام دارم که ناشی از آب و هوای پائیزیه... از گالری بهم زنگ زدن و گفتن یکی از نقاشیای مجموعه ی نمایشگاهت رو عکسشو برامون بفرست..اح...

برچسب‌های مرتبط

برگشتن از سفر | برگشته از سفر | از سفر برگشتم | درد دندان و سینوس | چاره ای جز این ندارم | چاره ای جز این ندارم رضا صادقی | چاره ای جز صبر نیست | همه دنبال پولن اون دنبال مفهوم | وبلاگ دقیقه 90 | اعترافات ذهن خطرناک من