برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
من علاقه ای به نگهداری بچه ندارم و تبعاً تجرد و بی فرزندی من تا به امروز حاکی از این قضیه هست. لجوج بودن بچه ها و حرف گوش نکن بودنشون در برخی مواقع باعث می شه که فکر کنم تربیت قدیم که با مشت و لگد و زور بود همچین بد هم نبود.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
خیلی اوقات توی برخی مهمونی ها یه سری خانومای محترمی که با مادرم مشغول صحبت می شن و وقتی حرف از بچه ها می شه سن من رو می پرسن. وقتی مادرم می گه ۲۶ سال اون ها هم می گن “سن ازدواجه”. بله، در این فرهنگ تنها وظیفه ی دختر ازدواجه و تنها چیزی که به اون هویت می بخشه در کنار مرد قرار گرفتنه. می دونم این غر زدن های من در این موارد تکراری شده، اما در قبال این اذهان متعفن و جنسیت زده سکوت کردن خیانته.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
روز ولنتاین رو به عاشقان بی ربط و جعلی سابق و فعلی ام تبریک نمی گم. ریدم به سر تا پای همشون که به درد سنگ کف توالت هم نمی خورن.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
شاید بشه گفت تنها دلیل خریدن شورت و سوتین توری زرشکی رنگ برای خودم، تو بودی...
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
یکی از فامیلا که چند ساله فوت کرده آدم خیلی شوخ و حاضر جوابی بود. جوونیاش یه سفر با اتوبوس رفته بود با دوستاش و بین راه مجبور شدن یه سری هم به مستراح بزنن به هر حال. اون بنده خدا که کارش تموم می شه میاد بیرون و آفتابه چیه می گه آقا کجا؟! باید انقد پول بدین. اون حاضر جواب خدابیامرز هم می گه ببین، یه شاش خالی بود، با دوتا گوز ناقابل، حالا چقد باید تقدیمتون کنم؟؟؟
و این گونه است که بابت شاش خالی و خالی کردن گاز معده و ریدن هم باید گاهی پول داد.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
دوره ی راهنمایی علاوه بر درس زبانی که برنامه ی همه ی مدارس بود یه کلاس زبان ترمیک هم اضافه داشتیم. سال اول راهنمایی بودیم که همین خانومی که عکسش رو ملاحظه می کنید معلممون بود. بدی ای ازش ندیدم و کلاسش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
زیاد منفی نوشتم اینجا و فحش و فضاحت دادم به آدما و زمین و زمان، البته این فحش و فضاحت ها تا زمانی که در قید حیات هستم و کره ی زمین به پابرجاست همچنان ادامه داره.
به طرز غریبی این روزها انتظار چیزی رو می کشم که با فکر کردن بهش دلم قیری ویری می ره و خودم برای خودم ذوق می کنم. تغییر خوبی در راهه، مثل یه منبع نوری که شعاع هاش از دل تاریکی هی بهم نزدیک می شه دارم حسش می کنم. نمی دونم که دقیقا چیه و چه شکلیه ولی هرچی هست خوبه.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
چرا ماهیت عده ای از افراد اینه که حتما باید فاجعه ای اتفاق بیفته تا به فکر ایمنی و محکم کاری بیفتن؟ حتما باید ۱۰ نفر خونشون ریخته بشه که تازه یادشون بیفته که ااااا؟!!! اتوبوس از رده خارج بودا!!! از رده خارج بودا!!! ای بابا... حالا بچه ی خودم که جلوی سواحل قناری داره پرسه می زنه یه وقت آفتاب سوخته نشه!
درد و درد و درد... تسلیت هم به زبونم نمیاد.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش