چی بدتر از این؟؟؟

ساخت وبلاگ

همین نیم ساعت پیش بود که از پیش استادم برگشتم خونه...رفته بودم برای این که راجب موضوع پایان نامه صحبت کنم. به نتایج خوبی رسیدم...و تقریبا موضوع داره به سرانجام می رسه...

وقتی رسیدم، تلگرامو باز کردم و گروه بچه های دانشگاهو چک کردم، یکی از دوستام اون شخص مورد نظر منو توی یه کافه با یه دختری که خیلیم خوب بود دیده بود...و اسباب خنده و شادی کرده بودن توی گروه...البته شوخی می کردن...چون خوشبختانه دوستام حس منو شوخی و تفریح دور همی می دونن...

یه آن حس کردم با قالب یخ زدن تو صورتم...خودمو از تک و تا ننداختم و با شوخی جوابشونو دادم...

از درون حس کردم همه ی اعضا و جوارحم پاره شده...حتی راحت نمی تونم گریه کنم...بغض مثل مار افعی شیره ی بدنمو داره می کشه بیرون...حس می کنم همه ی دنیا رو به روم ایستادن و دارن منو هووووو می کنن...دست چپم درد می کنه، حس می کنم استخونام مسخره س، برای خیلیا مزخرف و مسخره س و می دونم هزاران نفر با خوندن این قاه قاه قاه ریسه می رن از این حالت من که من با شنیدن یه خبر احتمالاً احمقانه دارم علکس العمل احمقانه تری نشون می دم...

خیلی چیزا رو نمی شه گفت و ابراز کرد...مسخره ت می کنن...

نمی دونم شاید هم دارم قصاص قبل از جنایت می کنم و اصلاً رابطه ش اونجوری نیست. مهم نیست...اون حق انتخاب داره و من با وهمیاتم رفتم جلو و دارم الان چوبش رو مثل سگ می خورم...اون مسئول احساسات من نیست...حالم خوش نیست...هرچی جلوتر می ره سخت تر می شه و من نمی دونم می تونم از پسش بربیام یا نه...

تصمیم گرفتم مثل آدم آهنی باشم...کوچکترین حسی نداشته باشم به احد الناسی...

همه ی انرژیم رو وقف موفقیت فردیم کنم...چون می دونم تهش خودمم و خودم...خسته م...قلبم دردای همیشگی رو داره...

پ.ن: من دیگه کوچکترین ابراز احساسی به این آدم نمی کنم اینجا





...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 17:38