فیلم احتمال باران اسیدی و مسئله ی همجنسگرایی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

این فیلم جزو معدود فیلم هایی بود که داستانش توی ذهنم هک شد و هروقت بهش فکر می کنم و دقیق می شم ابعاد جدیدی ازش برام روشن می شه.
یادمه که پارسال با چندتا از بچه های دانشگاه بعد کلاس رفتیم سینما و این فیلمو دیدیم...خسته بودم و اواسطش یکی دوبار نزدیک بود خوابم ببره...
فیلم ریتم کندی داره و داستان یه پیرمرد تنهاس به اسم "منوچهر" که خیلی منزویه و ازدواج هم نکرده و یه زمانی از مادر پیرش پرستاری می کرده که حالا فوت شده. "خسرو" تنها دوست دوران جوانیشه که سالهاس ندیدش و حالا عزمش رو جزم کرده که بره دنبالش و پیداش کنه...
من حین دیدن این فیلم چیزی که برام برجسته بود این بود که این آدم از گذشته کنده نشده و به قول شاعر ساعتش توی سی سال پیش یخ زده...
از زمان حالش راضی نیست و تنها پلی که اون رو به گذشته ی نسبتاً دوست داشتنیش وصل می کنه همین خسرو دوست دوران جوانیشه. پس در به در به دنبالش می ره...
در وهله ی اول فکر می کردم که دوستی منوچهر و خسرو یک دوستی کاملاً نرمال بین دو همکلاسی و هم محلیه ایه...از جنس صفا و صمیمیت قدیمی...همون صفا و صمیمیتی که این روزگار بدجور فراموش شده و دفن شده و منوچهر آدمیه که در مقابل این تغییرات بی رحمانه ی روزگار و سردی های عصر جدید مقاومت می کنه و توی ذهنش رابطه ی خودش و خسرو رو درست مثل قدیم فرض می کنه...خسرو یه نماده توی فیلم...نماد گذشته ی طلایی این مرد...
اما یه مسئله ای خیلی به طور ضمنی توی این فیلم بهش اشاره می شه و اون همجنسگرایی منوچهره.
دوستی منوچهر و احساسش نسبت به خسرو عادی نیست.
چشمای منوچهر، حالت چشماش پر از یه درد ناگفته س...دردی که جایی برای ابرازش نمی بینه...دردی که با سرما و گرمای روزگار کوچکترین تغییر ماهیتی نداده و اون گرایش جنسیشه.
انزوای این آدم بخش زیادیش بخاطر هراس از برقراری ارتباطه که مبادا راز مگو بگو بشه...هراس از اون انگی که اجتماع بهش می زنه...
خطوط چهره ش و مغمومیتش نشونه ی بغضیه که یقین داره تا پایان زندگیش باهاش همراهه...
منوچهر هرگز ازدواج نکرده...در جوانی یگانه دوستش، خسرو عاشق دختری در محلشون بوده و براش نامه های عاشقانه می نوشته و می سپرده به منوچهر که برسونه به دست دختره. و اما منوچهر نامه ها رو به دختره نمی رسونده و در عوض خودش بجای دختره جواب می داده به خسرو و خسرو هم گویا از همه جا بی خبر خیال می کرده همه ی جوابای دریافتیش از طرف دختره س ...
من موقع دیدن فیلم برداشت همجنسگرایانه به هیچ عنوان ازش نداشتم چون توی ذهنیتم هرگز نمی تونستم باور کنم که توی این حکومت جرئت ساخته شدن فیلمی با این مضمون باشه و برای همین بعد از این که از سینما اومدم بیرون خیلی چیزا برام مبهم بود چون می دونستم که یه مسئله برام روشن نشده، مسئله ای فراتر از شکاف نسلی و انزوای یک انسان و بی رحمی های مدرنیته که بی شک توی این فیلم بود ولی همش اینها نبود و چه بسا محوریت این فیلم مسئله ی همجنسگرایی بود که سایه انداخته بود بر بی رحمی های مدرنیته و انزوای یک انسان و شکاف نسلی و غیره و غیره...
جایی که مضمون همجنسگرایانه ی این فیلم خودشو کمی تا حدی نشون می ده پایانشه...که بلاخره منوچهر خسرو رو پیدا می کنه و از دور می بینه که با یه زن توی ماشین نشسته و از جلوش رد می شه...این لحظه درست مثل لحظه ایه که یه آدم حرفش از ته دلش میاد بالا تا می رسه به گلوش و بعد می رسه به دهنش اما بیان نمی شه... باز حبس می شه...باز سرکوب می شه...
منوچهر براش این یقین ایجاد می شه که باقی عمرش رو هم باز باید با این بغض کهنه سر کنه...بغض "دیگری" بودن...
پ.ن: در اروپا و امریکا هم خیلی همجنسگرایان ابراز نمی کنن که همجنسگران چه برسه به ایران. امیدوارم جامعه ی جهانی دستخوش تحولاتی بشه که دیگه چنین چیزی تابو نباشه.
پ.پ.ن: خدا کنه باز هم از این فیلم ها با چنین مضامینی ساخته بشه در این مملکت.
پ.پ.پ.ن: زنده باد تکثر...زنده باد آزادی.
"no human being is illegal"

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 11:03
برچسب‌ها :