چاره ای جز ادامه نیست

ساخت وبلاگ

دیشب با مشاورم حرف زدم...گفت این حالت ناامیدی و دلسردیت خودش یک جهش مثبته...از این جهت که تو گرفتار عادت واره ها نشدنی و مثل گله گوسفند به راهی که دیگران برات تعیرف کردن نمی ری...این یعنی تو قابلیت بازنگری در خودت رو داری...

یک آن احساس خوبی بهم دست داد...دارم ایده های نیچه و فوکو رو عملی می کنم! و یاد اون عبارتی افتادم در باب فوکو که می گفت "سوژه ها بابت اون چیزی که هستن قابل احترام نیستن، بلکه بابت اون چیزی که می خوان بشن قابل احترامن".

صحبت از تغییر مسیر شد، بعد از اتمام تحصیلم...افق هایی برام روشن شد...حس می کنم هنوز باید حرکت کنم...به کجا مهم نیست...چون نامعلومه...فقط می دونم که باید برم و موندن صلاح نیست...

امروز با یکی از دوستای خوبی که از قضا بهم احساس هم داره رفتم کتابخونه ملی، محل کار یکی دیگه از دوستام...

حال خوبی بود...بعد از چندین روز احساس سبک بالی می کردم. احساس خوبیه که یکی بهت عشق داشته باشه اما از جهت دیگه یه جوریه که فکرت پیش لمس کردن و معاشقه کردن اون کسیه که دسترسی بهش نداری...

شبکه ی عجیبی داره این احساسات آدما...

همچنان سردرد دارم و روی ملافه م لکه های خونه...

دلم قد بلندشو می خواد که وقتی بغلم می کنه سرم روی سینه ش بیفته...

چشمام خشک شده...ولی می دونم که با نیروی دوبرابر باید برم جلو...

پ.ن: سمفونی های بتهوون رو خریدم، با گوش دادنش حس می کنم توی یه کاخ دارم دنبال معشوقم می گردم با اون پیرهن آستین پفی!

"میم.میم"

چاره ای جز این ندارم,چاره ای جز این ندارم رضا صادقی,چاره ای جز صبر نیست,...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت: 13:14