دیگه جدی جدی می خوام تغییر رویه بدم!

ساخت وبلاگ
واقعاً بسه دیگه...می خوام ساعت سه نصف شب خوابیدنامو تعطیل کنم...از اونور ساعت 12:30 بیدار می شم که به هیچ کاریم نمی رسم...واقعاً رویه ی رو مخ و مزخرفی شده...امشب بعد نوشتن این چندتا سطر می رم و می خوابم...حس می کنم یه رابطه ای بین ذهن متلاطم و مشوش و دیر خوابیدن هست...
با این رویه راه به جایی نمی برم...و الان به این نتیجه رسیدم تا همان منطق نامحترم و کثیف سرمایه داری رو پیش بگیرم! غرق شدن هرچه بیشتر در کارهام مثل یه آدم آهنی...که همین باعث بشه به عشق و احساسم توجهی نکنم!
وقتم قراره پر بشه و مثل خر بارکش فقط کار و کار و کار! درس، نقاشی، تصویرگری، ورزش و ...
احساس؟! ولش کن!
سرمایه داری هوشمنده...فعلاً منم باید به این هوشمندیش تن بدم و سفت بیفتم دنبال کار تصویرگری و فروش تابلوهام تا پول دربیارم...پول و پول و پول و نفع شخصی...
محترمه...کاملاً! وقتی راهی برای رسیدن به عشقت و دلیلی برای محترم شمردن احساست نیست، وقتی طرف هم توی عوالم خودشه و خبری نداره از ماجرا (البته حس می کنم داره)، وقتی همین دوست داشتن شده باعث دردسرت پس ولش کن! بچسب به خودت و نفع خودت...همه ی هم و غمت خودت باشه و بس!
خودت رو دوتا ببین که باید به همدیگه کمک کنین تا توی این منجلاب بی عاطفگی و ناپاکی فرو نرین!
من امیدی به نور انتهای تونل سیاه ندارم...چراغ قوه به دست دارم می رم جلو...
من همیشه عادت داشتم و دارم به این که تنهایی همه ی مشکلاتم رو حل کنم. هر از گاهی می بُرم...دلم همدم و همنفس می خواد...دستای مردونه...شونه های مردونه تا روش سر بذارم و چشمامو ببندم...اما اینا موقته و در نهایت بهشون فحش می دم از روشون رد می شم و یه لگد هم نثارشون می کنم!
تهش خودمم و خودم...تا بوده همین بوده. پس الکی نباید هوایی بشم...به قدری این تنهایی در من بزرگه که مثل هر عضله ای که ازش زیاد کار بکشی قدرتش بیشتر از بقیه س ...
پ.ن: فکر کردن به عواطف و احساسات مثل مسابقه ی دو دادن توی زمین گِرده...
پ.پ.ن: نه...حرف مفته که حق هر انسانیه عشق و دوست داشتن...برای همه نیست...
...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 17:39

close
تبلیغات در اینترنت